امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

دوباره مریضی ..........

چی بگم  ده روزی میشه پسمریه من مریضه و انگار نمی خواد خوب شه .........یه دو سه روزی بود که سرفه های بدی میکرد و من اهمیتی ندادم تا اینکه با بابایی بردیمت دکتر گوش و حلق و بینی که اونم با کلی دارو اونم از نوعه قوی بهتر نشدی تا اینکه متوجه شدم سخت نفس میکشی با بابایی بردیمت دکتر نزدیکه خونمون که تعریفشو خیلی شنیدم......بعداز معاینه پسمری  گفت که گوشش عفونت کرده و ممکنه گلو دردشم حساسیت باشه و آمپول نوشت که من به شدت عصبانی شدم و گفتم نه ...................خلاصه برای پسمری دارو هایی نوشت که به گفته ی خود دکتر نایاب بود وبابایی من ترسو رو با پسمری توی درمانگاه تنها گذاشت حالا از شانس من مورد تصادفی آوردند اونم خانم ........پسمری هم بی...
28 دی 1392

تصاویری زیبا از پسمریه من...

 حالا راضی شدی؟؟مامان خوبه مامان !!!!!!         آهان بخندم آره   بخونم ......    چی بازم بگو  چی؟؟؟؟؟؟    چی گفتی مامانی؟؟؟    من دارم از حقوقم دفاع میکنم همین......      اصلا با همتون قهرم......         پس.....        بگو طاقتشو دارم هووم اومده؟؟؟؟؟؟؟؟.......................               ...
21 دی 1392

دندونیه یوسف

پنج شنبه  شب بود که عمه حمیده  به گوشیم زنگیدو برای فردا دعوتمون کرد برای آش دندونیه یوسف کوچولو .............صبح زود بابایی رفت برامون نون خرید و بعداز صبحانه رفتیم خرید و بعدحاضر شدیم و رفتیم خونه عمه همه مهموناش آمدند بابا بزرگ و مامان بزرگت و علی کوچولو هم اونجا بودند .یوسف شب قبلش تب کرده بودو حال نداشت  همش تبش بالا میرفت وعمه خیلی نگران بود بهر حال مراسم تمام شد و دایی بابایی هم آمدند و بعد با هم برگشتیم خونه البته دایی بابایی رفت خونه مامان بزرگ.....     ...
21 دی 1392

روز تولد دخملی(خاله ریزه)

واقعا سرم هوو آوردید!!!!!!!!!!!!             تا صبح خوابم نبرد خیلی استرس داشتم ،صبح داشتن میرفتن بیدار شدم و هلاله رو بدرقه کردم.و منتظر خبر شدم دلم طاقت نیوورد و زنگیدم هنوز دکترش نیامده بود یه جوری خودمو سر گرم کردم و دوباره زنگیدم مامان فاطمه بهم تبریک گفتو کلی از دخملی تعریف کرد دلم آب شد من مامور شدم تا به بقیه خبر بدم  ،،،فرشته ی نازه ما در٩٢/٩/٢ بدنیا آمد...با خاله هانیه هماهنگ کردیم تا زود بریم،منم هی زنگ می زدم بابایی که زود بیاد اونم آخرش ........  بابایی که آمد پسمری رو گذاشتم پیشش با رهام،با خاله هانیه رفتیم گل و شیرینی خریدیم و آمدیم و حاضر شدیم و رفتی...
21 دی 1392

تولد رهام جون وشب یلدا 92

  امسال شب یلدا و تولد آقا رهام رو ادغام کردیم و یه پنج شبه شب خوبی داشتیم که همه خونه خاله هانیه جمع بودیم  و خیلی هم خوش گذشت با اینکه پسمریه من از دو شب قبلش تب کرده بودو مامانشو خیلی اذیت کرد ولی اون شب پسمر خوبی بود و فقط بابایشو اذیت کرد چون مامان در معرضه دیدش نبود ........خاله هانیه برای شب یلدا عروسکهای بافتنی برای بچه ها تهیه کرده بود که خیلی هم قشنگ بود(دست خاله و شوهر خاله و رهام جونم که خیلی دوستش دارم درد نکنه) خلاصه اون شب خیلی خوش گذشت رهام جونم ان شا الله تولد صد سالگیت............       ...
21 دی 1392
1